![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلام
امروز جمعه میباشد و ما جمعه ها کلاس داریم اونم اندیشه اسلامی زحمت کشیدم و امروز رفتم کلاس! این دومین جلسه بود که میرفتم! تازه اونم ۱۵ دقیقه مونده به آخره کلاس رفتم تازشم دیدم حضور غیوب نکرد بعده کلاس رفتم میگم سلام استاد چرا حضور غیاب نکردین؟ (مگه الکیه؟ یه جلسه رفتم خب زخمت کشیدم کلی باید حضور بزنه برام :دی ) میگه همه حاضر بودن دلیلی نداشت! برای همه حضور میزنم بعد میگم دانشجوی حذفی دارین؟! میگه آره ۳ جلسه غیبت داشته باشن حذف میکنم مگه اینکه غیبتشونو موجه کنن! باید یه چند تا گواهی جور کنم! اوضاع به روال گذشته آشفته میباشد راستی نوشت افزار کنسل شد! من جدی احساس کردم نمیتونم مخصوصا حالا که تغییر گرایش دادم و کلی درسام سخت شده بدتر از همه کلی مغزم آشفته اس و کلی روحم داغون و درگیره تازه الان یه درگیریه ذهنیه دیگه هم برای خودم درست کردم! اینکه دوباره برگردم به گرایش خودم یا همین ادامه بدم؟ (نرم افزار بودم حالا سخت افزارم) من چرا نمیپوکم؟ دلم میخواد کلی کارو با هم انجام بدم چرا نمیشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
88/09/27ساعت 14:27 توسط د ر یا |
|
|
سلام
امروز عید غدیر بود امیدوارم همه شاد بوده باشن کلی تعطیل بود و برای بعضیا خیلی خوب شد من از تعطیلاتم نه استفاده کردم نه خوش بودم کلا بهم ریختم مخصوصا دیشب خب بابا که رفته موندیم من و خواهر و مادرم این آخره هفته زده بود به سرمون نشستیم فکر کردیم دیدیم اینجوری نمیشه باید یه کاری واسه خودمون دست و پا کنیم منم که هر چه سریعتر میخوام از بابا مستقل بشم و اینکه به آینده ی شغلیم اصلا امید ندارم خواهر زادمم همینطور ( یه دختره که ۴ سال از من کوچیکتره) خلاصه تصمیم این شده که همه با هم یه لوازم تحریر بزنیم که من و خواهر زادم بگردونیمش این قضیه خیلی فکرمو مشغول کرده اگه این اتفاق بیفته خیلی سختمون میشه چه راه اندازیش و چه نگهداریش اونم برای ۴ تا زن!و اونم برای ۲ تا دانشجو ! هم باید درس بخونیم هم کار کنیم از فردا میخوایم یه سری تحقیق بکنیم ببینیم چقدر هزینه میبره و چیکارا باید بکنیم خیلی سختم بود ولی دارم با اینکار کنار میام . به هر حال برای رسیدن به چیزایی که میخوایم باید شجاعت از دست دادن هم داشته باشیم! همه ی مردایی که تا حالا دورو برم بودن باعث آزارو اذیتم بودن فقط!(منظورم دوست پسر نیست.خانواده و فامیلو شامل میشه و دوستان) با اینهمه جالبه که چرا متنفر نیستم از این موجودات! خیلی آزارو اذیتا از این جنس دیدم نسبت به زنا و حتی نسبت به جنس خودشون جالب اینجاس احساس غرور و برتری میکنن!! اینجاس که یه لحظه فکر میکنم این همون اسلام مرد سالاره! همون ادیان آسمانیه مرد سالار خیلی دلم پره خیلی ناراحتم اما این فقط وقتی میاد سراغم که بدی میبینم ازشون که نسبت به بقیه داشتن خب قضیه اینه که هر جنسی هر رفتاری که انجام میده رو میشه از طبقه بندی درش آورد و به چشم آدمیزاد نگاش کرد نه به چشم مرد یا زن بودن
|
|
+ نوشته شده در
88/09/15ساعت 19:18 توسط د ر یا |
|
|
سلام
هی روزگار ...... امروز عید بود مبارک بوده باشه این چند روزه که نه این چند وقته بازم نه این چند ماهه حسابی با خودم درگیرم فک کنم بزودی بترکم :دی آقا من هی دارم شاخ در میارم! من نمیدونم اینا که من میبینم و میشنوم چیه یه چیزای غیر ممکنی در مورد آینده!! هر چی هم میگذره میبینم که ممنکنه واقعی باشن چیزایی که شنیدم ولی واقعا گیج و کلافه میشم میتونم از بعضی چیزا مطمئن بشم اما میترسم میترسم بفهمم بعدنم چی میشه خیلی نگران و ناراحته این رابطه ی فامیلیه خراب شده ام اما تزویر و ریا و حقه بازی دیوونم میکنه چطور میتونن اینقدر مظلوم نما باشن؟ راحت دروغ بگن و مردمو گول بزنن؟ با خراب کردن بقیه گند کارشونو بپوشونن؟ دلم آرامش میخواد روحم واقعا خستس احساس میکنم خیلی جاها راهمو اشتباه رفتم بعضی جاها هم نرفتم خواب یکی از دوستامو دیدم دلم براش تنگ شد کاش میتونستم خودمو یه رفرش اساسی کنم بعدش یه شروع پر انرژی و درست داشته باشم دلم برای مامانم تنگ شده دلم بابای بچگی هامو میخواد امروز خواهر وسطیم یه چیزی گفت که برق از کلم پرید! دلم میخواست زمین و زمان و بهم بریزم ولی چی کار کنم که هیچ کاری ازم بر نمیاد
|
|
+ نوشته شده در
88/09/08ساعت 1:0 توسط د ر یا |
|
|
سلام
امسال تولدم غمناک ترین و افسرده ترین روز تولد عمرم بود! همه ی مشکلات داشته و نداشتم یهو سرم خراب شد و از همه بدتر از این ناراحت بودم که چرا سنم داره زیاد میشه! خلاصه شبش یکم مونده بود دق کنم امشب خونه ی خواهرم بودیم خیلی خوش گذشت یهو حس کردم که چقدر دوسش دارم |
|
+ نوشته شده در
88/06/14ساعت 1:3 توسط د ر یا |
|
|
سلام بعد از مدتها
الان یهو دلم خواست بنویسم :دی همین حالا زهرا اس ام اس داد میگه بیا بریم باشگاه ساعت 5 البته اگه وقت داری. خیلی وقته نرفتم از بعده عید و شروع امتحانا دیگه نتونستم بعدشم که کنکور پشت کنکور ! حسابی سرد شدم! فردا تولدم و سالگرد وبلاگمه سارا دیزوز زنگ زده و تبریک میگه! آخی الهی یادش نبوده 2 روز زودتر زنگ زد البته نمیدونم چش بود هم ناراحت شدم هم نگران گفتم . امیر امتحان داره فردا و پس فردا کنکور قبول شدم هر دوتاشو و این فقط یه چیز بود لطف بی حد خدا چون من چیز زیادی نخونده بودم فقط رفتم سر جلسه! اما رتبه هام خوب بود حالا هم منتظر نتیجه میمونم تا ببینم خدا چی میخواد برام احتمال خیلی زیاد از دانشگاه آزاد انصراف میدم اما کلی دردسر داره برام میدونم گواهینامه گرفتم! باورم نمیشد فقط یه دور خونده بودم آیین نامه قبول شدم 1 ساعت بعدشم رفتم امتحان عملی. پارسال تابستون کلاسارو شرکت کردم ولی خواهرم آزمون داد رد شد من دیگه ذوقمو از دست دادم اصلا شرکت نکردم تا امسال! خدارو شکر همون بار اول گرفتم. ماه رمضونه و من روزه نیستم و مقداری احساس ناخوشایند دارم! وای که چقدر این تابستونی با خواهرم درگیری و جروبحث داشتم. بعضی وقتا به شدت ابمون تو یه جوب نمیره چند بار با هم قهریدیم :دی دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم و این خودش باعث شده از هم فاصله بگیریم قبلنا خیلی خوب بود به حرفام گوش میداد راهنماییم میکرد ام حالا نه تا میام در مورد یه چیز خاص حرف بزنم تو ذوقم میزنه خیلی بد و چیزیاا میگه که ناراحت میشم تصمیم گرفتم در مورد اونا دیگه حرفی باهاش نزنم! 1 شهریور روز پزشک بود به نسیم زنگ زدم رشت بود برای چند تا از امتحاناش رفته بود خیلی خوشحال شدیم جفتمون و کلی حرفیدیم. بعد از سالها و با اینکه خیلی وقته ندیدمش اما هنوزم دوسش دارم. خیلی دختر بدی شدم خیلی زیاد ذهنم خراب شده در مورد سارا احساس عذاب میکنم خیلی دختر خوبیه ولی گاهی از تحملم خارجه میدونم چه حسی نسبت به من داره ولی خب اون حسو من نسبت بهش ندارم همین اذیتم میکنه خیلی کارای خورده ریز دارم که باید انجام بدم باید لیست کنم که یادم نره دلم یه عروسی یا یه برنامه ی شاد یا یه تحول هر چند کوچیک میخواد شاید فردا هم پست بذارم راستی ساناز عزیزم سالگرد ازدواجتو تبریک میگم خوشبخت و شاد و سلامت باشین در پناه خدا [بوس][گل][لبخند] |
|
+ نوشته شده در
88/06/09ساعت 16:52 توسط د ر یا |
|
|
سلام
ناراحت نگران غمگین ترسیده مشوش سردرد بی خوابی اعتراض امید و ..... حال این چند روزه ی بیشتر هموطنای عزیزمون بوده و از جمله خیلی از خود ماها با تمام وجود میخواستم منم فریاد بزنم اما نمیشد دلم میخواست بگم ما نه اوباشیم نه گونی سیب زمینی دلم میخواست بگم جواب خون اون ۸ نفرو که کشته شدن کی میده؟آخه چرا؟ خیلی چرا رو دلمه و خیلی غصه خیلی خیلی خیلی این بغضی که توی گلوی همه گیر کرده بود داره میاد بیرون و راحت میشه اصلا حال درس خوندن ندارم این همه دروغ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا خودت کمکمون کن |
|
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت 0:8 توسط د ر یا |
|
|
سلام
عجبا این دیگه چه جور دلتنگیه که من دارم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو این چند روزه انواع حالات بامزه ی خودمو دیدم وقتی دلم تنگ میشه برای کسی که خیلی دوسش دارم چه جوریا که نمیشم من! یه وقت به شدت بغض میکنم بعدش یکم گریه میکنم برای این یکم چون مامانم تا بفهمه گریه میکنم خیلی ناراحت میشه و کلی نگران که بگو چی شده؟ کسی طوریش شده؟ (آخه معمولا وقتی اتفاقی افتاده باشه به مامان نمیگیم خیلی حساسه) خلاصه به غلط کردن میوفتم واسه همینم زودی جمعش میکنم! یه وقت ساکت ساکت میشینم یه گوشه زل میزنم دپرسیزاسیون شدید! یه وقت همش حرص میخورم که چرا اینجوریه؟چرا اونجوریه؟سرزنش میکنم خودمو که نکنه من همه چیو چپکی فهمیدم و اشتباه کردم! یه وقت میگم امکان نداره اشتباه کرده باشم با مرور خاطرات و اتفاقات و حرفا و ...... ۱۰۰٪ مطمین میشم یه وقت از نگرانی و استرس میمیرم که چه اتفاقی افتاده که اینجوری شده یه وقت دلخور ور ناراحت که این اصلا چه کاریه ها؟ بی توجه! یه وقت متفکرانه که دلیل این رفتار چیه؟چی میخواد بگه؟(و به نتیجه نمیرسم!) یه وقتم کلی تحدید و ارعاب و خط و نشون که دیگه نمیام میرم گم میشم اما نهایتاْ یه نصف روز طول میکشه! خلاصه تو این مدت همه جوره خودمو دیدم! ولی جدی دلم داره میترکه به نظرم خیلی بی انصافیه یه نفرو منتظر و چشم براه گذاشتن بدتر از اون اینکه بزاریش تو برزخ! خب یه چیزی بگو دیگه! مطمینم کن میخوام بهم اطمینان بدی
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 11:30 توسط د ر یا |
|
|
خدایا تو شاهدی!
|
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 0:41 توسط د ر یا |
|
|
سلام
میترسم! فکر اینکه تا آخر مرداد قراره چی بشه داغونم میکنه.سعی میکنم بهش فکر نکنم و بشینم ببینم چی میشه.دیگه مخم کار نمیکنه! کارم بکنه فایده نداره! تا پاییز ممکنه خیلی چیزا تو زندگیم عوض بشه حتا ممکنه همه چیز همینجوری بمونه! وای یه اتفاق عالی افتاد چند روز پیش! تلفن خونه زنگ زد گوشی رو که برداشتم بعد از سلام و علیک یه جیغ بنفش کشیدم باورم نمیشد دوست دوران دبستان و راهنماییم! آره نسیم بود.واااااااااااااااااااااااای که چقدر ذوق کردم چقدر خوشحال شدم و چقدر دلم براش تنگ شده بود هر چند میدونم خیلی تغییر کرده و منم همینطور! اما یه چیزی که مثل همیشه تو وجود نازنینش هست اون مهربونی و خاکی و متواضع بودنشه. با اینکه سالهاس رفتن کرج (از راهنمایی) و الان خودش سال پنجم پزشکیه ولی کوچیکترین احساس فخر و غرور تو صداش نبود. دوسش دارم دلم میخواد ببینمش. اووه خیلی ساله ندیدمش. اما فهمیدم چقدر اینجور مواقع صحبت کردن سخته نه چیز مشترکی نه موضوعی و حرفی. فقط یه سری خاطرات کوتاه و دور!
هر بار که با سارا حرف میزنم و به عمق خودم و زندگیم میرم دچار افسردگی میشم. سارا رو دوس دارم و میدونم خیلی دوسم داره خیلی روم حساب میکنه فکر میکنه من خیلی پرفکتم!! دلم نمیخواد این فکرشو خراب کنم در عین حال نمیخوام اینقدر منو بیخودی قبول داشته باشه دلم نمیخواد ازم چیزی بسازن که نیستم! اومده بود باز اینجا.میگم چطور شده اومدی؟ میگه امر خیره!!! آخرش هم وقتی امیر همینو ازش پرسید و اونم باز گفت امر خیره! و امیر گفت مبارکه خودشو مجبور کرد که بگه حاجی داشتیم!نمیفهمم چرا؟ رفتیم دانشگاه و دوستامونو دیدم امیر میگه بیا اینو (این یعنی من و این حرفارو خطاب به سارا میگه) ببر باهات زندگی کنه یکم متعادل بشی آخه تو زیادی مثبتی این منفیه! فقط نگاش میکنم همون موقع دارم فکر میکنم چرا داره این حرفو میگه؟چرا جلوی همکلاسیش؟و چرا به سارا؟ مگه نه اینکه همه ی ما آدما تو وجودمون هم منفی داریم هم مثبت؟! خب من منفی دارم نمیشه که آدم بودو منفی نداشت.از بعضی از منفیایی که داشتم هم بشدت ناراحتم و حذفشون کردم از وجودم اما از ذهنم نمیتونم پاکش کنم که! به سارا میگه هنوز اینو نشناختی خیلی مونده تا بشناسشی!تو ذهنم سریع میاد که قبلا اینو در مورد سارا به من گفته بود! دکمه های رو بازوی مانتومو نگا میکنه میگه سارا مثلا ببین اینا برای اینه که خودشو بچسبونه! یه لحظه خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد و خیلی زور زدم ببینم منظورش چیه؟؟ همون چیزیه که من فکر کردم؟و سعی کردم به خودم بگم نه اینطور نیست نه نه نهههههههههههههههههههههههههه نمیتوم همه ی اینارو کنار هم بچینم.اصلا از رفتارش سر در نیاوردم! |
|
+ نوشته شده در
88/03/04ساعت 14:5 توسط د ر یا |
|
|
سلام
این هفته خیلی هفته ی خوبی بود مشکلاتم هنوز سر جاشونن ( خیلی ممنونم! ) ولی خب خدا بزرگه هر چی بخواد و مصلحت باشه پیش میاد. هم گلی هم گیتی این هفته بودن و هممون کلی با هم بودیم و خوش گذشت روحیه ی همه عوض شد. اخراجیهای ۲ هم دیدیم .کلی خنده و یه ذره گریه. طی یک اقدام فراموشکارانه نتیجه زحمات خودم و بچه های گروهمون (همون پروژه که داریم ) رو توی تاکسی جا گذاشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم دیروز وقت هیچ کاریرو ندارم یه کتاب نصفه خونده دارم که الانا نمیتونم بخونمش یه کتاب هم از دوستم گرفتم البته ۲ جلدیه ولی فعلا جلد یکشو گرفتم ببینم کی فرصت میکنم بخونم اصلا دلم نمیخواد درسای دانشگاهو بخونم!امتانا هم داره نزدیک میشه (وووووووووووووووواااااااای) شروع کردم دلفی میخونم. میخوام چند تا دیگه زبان هم بخونم بلد شم. تولد امیر بود این هفته دلم برای خواهر و خواهر زادم خیلی تنگ میشه اما نمیگم بهشون چون دیگه خیلی بیقراری و دلتنگی میکنن |
|
+ نوشته شده در
88/02/18ساعت 15:58 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم این روزا کلا گیجم گاهی دلم میخواد زمان متوقف شه و گاهی میخوام که تندی بگذره |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|