تبليغاتX
آبی مثل دریا
لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من
سلام.......

یه نگاه که به دور و برمون بندازیم میبینیم که ادما چقدر خودشونو در گیر مسایل بی اهمیت کردن . چیزایی که شاید اگه به خاطر چشم وهم چشمی نبود حتی بهش فکر هم نمیکردن.

این روزا ادما دیگه برای خودشون زندگی نمیکنن بلکه گرفتن تایید از دیگران حرف اول رو میزنه. مد ها ،پارتی دادن ها ،لباسای مارکدار و.....................

بعضی ها میخوان واسه ادمای به اصطلاح با کلاس تظاهر به دارندگی کنن که کم نیارن اما اینو نمیدونن که ادمای با کلاس در هر صورت بقیه رو کم و کوچیک میبینن.

ادمای با کلاس !! هم به ادمای بی کلاس فخر میفروشن وتظاهر به بزرگی میکنن . ای دسته هم دارن اشتباه میکنن چون تنها فایده ی این کار دیدن غبطه و اه کشیدن به اصطلاح بی کلاس هاس.

مشکل اینه که ادما چون تو زندگیشون به معنایی نرسیدن ،با عجله و شتاب سعی میکنن پیداش کنن.خونه بعدی ،اتومبیل بعدی ،شغل بعدی .............

اما هم چنان به دویدن و نرسیدن ادامه میدن.

ما ادما نمیدونیم چقدر شبیه هم هستیم ،مسلمان و مسیحی،سیاهو سفید ،زن و مرد ،دارا و ندار،با کلاس و بی کلاس! اکه به این باور برسیم میتونیم یه خانواده ی جهانی تشکیل بدیم وهمون اندازه که نگران خودمون هستیم نگران و مراقب خانواده هم باشیم. و اگه باور کیم از چه مبدا و وجودی سرچشمه گرفتیم به قول یکی از دوستان مثل فیل های هندی!! اینقدر زر و زیور به خودمون نمیبستیم. عوضش سعی میکردیم با دل گشو ده با هم هم سو بشیم و به ارزشهای واقعی فکر کنیم.و اونوقت میشه امیدوار بود که به گرانقدر ترین ارزش دنیا (ارامش)برسیم.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 19:55  توسط د ر یا | 
سلام
باز هم سلام،
کاش یه نفر پیدا میشد به من میگفت چرا ما آدما خودمونو اینقدر سر در گم میکنیم؟
این چه روزگاریه که برای خودمون ساختیک و بهش افتخار هم میکنیم؟!
+ نوشته شده در  86/06/27ساعت 19:53  توسط د ر یا | 
سلام
از دیروز تا حالا دلم خیلی گرفته.بعضی وقتا نمیدونم چرا اینقدر بیفکر میشم یهو یه چیزی از دهنم میپره.
باعث شدم دل عزیزترینم بشکنه.نمیدونم چیکار کنم
بعضی از ما آدما همیشه همین بودیم اون جایی که باید حرف بزنیم ، حرفمونو می خوریم و اون جایی که نباید حرف بزنیم .....
دوست دارم داد بزنم.گاهی اوقات دلم میخواد برم یه جای دور و تنها زندگی کنم تو یه جزیره
اما گاهی وقتا دلم میخواد بین یه عالمه آدم باشم طوری که دیگه حتا خودم رو هم نبینم
اما هیچ کدومش امکان نداره چشممو که باز میکنم میبینم این زندگی واقعیه
من اینجام ، ما اینجاییم و زندگی ادامه داره............
+ نوشته شده در  86/06/16ساعت 15:56  توسط د ر یا | 
سلام
الان 2 روز که حالم خیلی بده.سرما خوردم!
امروز صبح بیدار شدم دیگه مجبور بودم برم آخه دو روز غیبت داشتم .سعی کردم با همه توانم بلند شم و برم.راه افتادم.حالم بد بود به زور میتونستم راه برم.زمان به کندی میگذشت.بالاخره تموم شد.ساعت 12.30 بود که سوار ماشین شدم بعد از من یه آقا با پسرش سوار شدن که 10 ،12 ساله به نظر می اومد.تمام طول مسیر داشتن با هم حرف میزدن خیلی آروم و با اینکه من کنارشون نشسته بودم متوجه نمیشدم چی میگن.
همش تو این فکر بودم که زودتر برسم خونه و بخوابم ، که متوجه شدم اونا هنوز دارن حرف میزنن خیلی هم صمیمی.
پدره گفت نمیشه حالا کیف بابا رو ببری مدرسه امسال؟
پسر خیلی محجوب گفت آخه بابا کیفت خیلی سنگینه.
پدر گفت نه خیلی هم سنگین نیست حالا تو امتحانش کن......
چقدر حس خوبی داشتم به هر دوشون حسودیم شد!
من پیاده شدم و رفتم خونه.

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت 19:47  توسط د ر یا | 
نمیدونم چی شد امروز نتونستم سر وقت برم برای همین دیگه نرفتم.تو ماشین بودم ، رد شدم ، توجه نکردم.
بین راه تصمیم گرفتم برم دانشگاه اما دیدم که لباس مناسب تنم نیست در دانشگاه پیاده شدم رفتم تو حیاط جهاد.
به یکی از دوستام زنگ زدم قرار شد اگه تونست مشکلمو حل کنه تا فردا خبرم کنه.
همینطور که داشتم صحبت میکردم نگاهم رفت سمت زنی که داشت به طرز عجیبی نگام میکرد.قطع کردم بعد رفتم کافی نت اون ور خیابون.اما خیلی شلوغ بود زود اومدم بیرون.خیلی گرمم بود اعصابم هم به کلی به هم ریخته بود
داشتم از پل رد میشدم که برم اون سمت و برم خونه که دیدم یکی از همین پسر بچه هایی که دعا میفروشن آویزون شده به دوتا دختر و داره التماس میکنه که ازش بخرن.یهو چشمش به من افتاد اونا رو ول کرد اومد طرف من.هی التماس کرد که خانوم تورو خدا ، تورو قبر امام حسین ، جون مادرت .... حسابی داشت میرفت رو اعصابم میدونستم که این جور بچه ها کارشون همینه و نباید بهشون رو داد اما نمیدونم چی شد که وایسادم و نگاش کردم دیگه نتونستم تحمل کنم ته نگاش خیلی معصوم بود. کیفمو در آوردم و ازش خریدم و رفتم و اونم همچنان به کارش ادامه داد......
+ نوشته شده در  86/06/12ساعت 16:11  توسط د ر یا | 
سلام

شروع این بلاگ با تولدم همزمان بود.بهتره بگم با تولدمون.

این بلاگ رو مینویسم چون میخوام برام در واقع دفتر خاطراتم شه.نمیدونم چرا ولی هر وقت اومدم برم سراغ دفتر خاطراتم یه چیزی منو عقب میکشید.امیدوارم اینجا بتونم حرفمو بزنم.

 

+ نوشته شده در  86/06/11ساعت 1:44  توسط د ر یا | 
سلام</P>
<P>امروز روز خوب ُعزیز و قشنگی بود هم برای من و هم برای دوست عزیزم که خیلی خیلی دوسش دارم و هم برای همه کسانی که 6/10 به دنیا اومدن.</P>
<P>این آغاز بلاگ منه.</P>
+ نوشته شده در  86/06/11ساعت 0:1  توسط د ر یا | 
 
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم
سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه
درباره وبلاگ
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی

آرشیو نوشته های قبلم
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه
هانیه جون
ساناز جونم
شیوا جونم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ویرایش قالب
دریا