تبليغاتX
آبی مثل دریا
لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من
سلام

کلاففم خیلی کلافه

امروز کلی با خواهرم حرف زدم. مشکل پست قبلی هم هنوز سر جاشه.تازه بدتر هم شده!!

نمیدونم چیکار کنم

خیلی بچه شدم، خیلی احمق شدم، خیلی خل شدم

همش دارم سعی میکنم خودمو که آروم باشم

تازه کلی دختر بدی شدم تو این هفته یه عالم پشت سر این و اون غیبت کردم

چقد ناراحتم آخه مدتها بود که غیبت نمیکردم . از برخورد بقیه زیاد ناراحت نمیشدم و بدل نمیگرفتم

تازه اگرم میشدم با خودم حلش میکردم و به کسی انتقالش نمیدادم اما تو این چند روزه کاملا بر عکس عمل کردم

آخه خیلی اذیت شدم و ناراحت. اما به هر حال میدونم این کار بد منو توجیح نمیکنه!

 

وای از دیروز بگم

چه خوب بود :)

از صبح تا شب مهمونی بودم

صبح با خواهرم رفتیم کوه بعد صیبانا(صبحانه!) رفتم خونشون جاتون خالی حسابی خوردم

روزایی که کوه میرم اشتهام واسه خوردن چند برابر میشه چیکار کنم خب خیلی دوس میدارم

ناهار هم پیششون موندم جاتون خالی اونم حسابی خوردم دست پخت آجو حرف نداره

بگم ها من اصلا چاق نیستم فقط خیلی شکمو میشم بعضی وقتا

اما خب یه چند کیلو کم دارم که هی میادو میره یهو شکمو میشم هی میخورم بعدش دیگه نمیخورم

بعدشم عصر که شد همه رفتیم پیک نیک خونواده ی دوست آجو هم بودن

وای که چه زن و شوهر خوبی هستن دختر و پسرشونم همین طور

کلی با علی رضای عزیزم بازی کردم چقده دوسش دارمعلی همش ۴ سالشه ولی بینهایت باهوش و مهربون و مودبه

شامو بیرون خوردیم دیگه شب برگشتم خونه

چه روز خوب و شاد و بیاد موندنی بود

اما از دیشب دوباره حالم گرفته شد به محض اینکه پامو گذاشتم تو خونه

این روزا هیچ دوس ندارم خونه باشم همش میخوام برم بیرون اما هیچ کی پایه نیست

اه ! الناز که رفته تو غار.آخه یکی نیست بگه دختر تو که نامزد کردی چرا خودتو حبس کردی ها؟

بیرون نمیره مگه با اون باشه

خیلی مسخره س خط جدید گرفته بجز آقاشون هیچکی شمارشو نداره

به من شمارشو نداد منم گفتم خیلی هم دلت بخواد تو که دانشگاه نمیای حداقل من بهت خبر میدادم اصلا مهم نیست

ولی خب برام مهم بود کلی هم ازش ناراحت شدم هنوزم هستم

میگم چرا اینجوری کردی؟ میگه میخوام بهونه دستش ندم!!!

این الهه جونم که یه ذره وقت آزاد نداره! بابا به خدا منم آدمم ها

هی قرار استخر میذاریم هی کنسل میشه

البته طفلک تقصیر نداره آدم که دانشجو باشه ازدواج هم بکنه دیگه وقت سر خاروندن نداره چه برسه وقت گذاشتن واسه دوستاش

همه کار دارن هیچکی برای من وقت نداره

هیچکی منو دوس نداره

کلی هم درس دارم که نخوندم کلی کار عقب افتاده هم دارم

کاش یکی به دادم میرسید

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 17:9  توسط د ر یا | 
  • سلام
  • سلام
  • میخوام یه چیزی بهت بگم اما الان نه
  • باشه هر جور راحتی فقط یه کلمه بگو که من یادم بمونه میخواستی باهام صحبت کنی
  • باشه. ..... . خداحافظ
  • خداحافظ.
  • الو سلام
  • سلام
  • خوبی؟
  • مرسی تو خوبی؟
  • نه اصلا خوب نیستم!
  • ا چرا؟ چی شده؟ میتونم کمکت کنم؟
  • نمیدونم چه مرگمه! همش گرفته ام . دائم ریز ریز گریه میکنم
  • آخه چرا؟ مربوطه به اون ....؟
  • نه اصلا
  • پس میشه بگی چیه؟
  • نمیدونم. راستی شاید دیگه .... نیام!
  • ا یعنی چی مگه میشه؟
  • .
  • .
  • .
  • یه چیزی خودت حدس بزن
  • هومممممممممممممممممممم ...(بلند میگم) عاشق شدی؟ (شکه شده و سکوت میکنه)
  • چه سریع گفتی!
  • خوب دیگه. به به کی تا حالا؟ کی هست این آدم خوشبخت؟
  • میشناسیش! تو که خوب حدس میزنی اینم بگو
  • X
  • نه
  • پس Y
  • آره
  • اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ! جدی میگی؟
  • آره! دیوونم من نه؟!
  • آره جدی فک کنم خل شدی! حالا بهش گفتی؟ میدونه؟
  • نه نه اصلا نمیخوام بگم ! ببین فکر میکنی فهمیده باشه؟!
  • من نمیدونم. ممکنه. ولی خب من که نفهمیده بودم اما در هر صورت من به دید خودم نگاه میکنم اونم یه دید دیگه داره.
  • خب حالا میگی چیکار کنم؟
  • اینم نمیدونم! اگه میخوای بفهمه من میتونم یه جوری کمکت کنم. تا حالا این کارو نکردم ولی خب فکر کنم بتونم!
  • نمیدونم! به نظرت میشه؟ یعنی ما به هم میخوریم؟
  • ببین من اونو یکم میشناسم و تو رو اصلا نمیشناسم.جواب این سوال برام خیلی سخته!
  • آره میدونم!
  • خب یه کاری کن. یه جوری خودت بهش بفهمون ببین نظرش در موردت چیه
  • وای نه اصلا! آخه ما بهم نمیایم!
  • خب پس بذار من بگم
  • نه شاید یکی رو دوست داشته باشه یا اینکه کسی تو زندگیش باشه نمیتونم!
  • خب کلافم کردی! میخوای الان بشینم تا صبح باهات گریه کنم؟! تموم میشی ها! یا میخوای بزنم تو ذوقت؟ یا میخوای امیدوارت کنم؟ (خیلی شرایط سختیه تا حالا اینجوری گیر نکرده بودم! کلا هنگ کردم نمیدونم چی بگم! اگه میگم خب امیدوار باش من خودم یه جوری به طرف میفهمونم بعد کمکتون میکنم که مال هم شین! خب این از عهده ی من خارج در ضمن تا اونجا که میشناسمس فکر نمیکنم از این مدل آدما زیاد خوشش بیاد بعدشم من فکر میکنم که یکی رو دوست داشته باشه اما خب از اینم زیاد مطمئن نیستم ! اما اینو بهش نگفتم! فقط گفتم نمیدونم.حالا من موندم با یه اعصاب خورد  و اینکه چیکار باید بکنم؟! اگه میگم نه نباید این کارو بکنی و بیخیال شو، سوء تفاهم پیش میاد! اگه بگم باشه اون با من ، نمیشه!)
  •         نمیدووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
  • راستی جالبه برام چرا این موضوع رو به من گفتی؟ ( ما اصلا با هم دوست نیستیم و هرگز باهاش درد دل نکردم و هیچ چیز خصوصیمو بهش نگفتم!)
  • خب احساس کردم که به هم نزدیکیم و با هم راحتیم!
  • (من اصلا باهاش راحت نیستم و بهش نزدیک هم نیستم! شاخ در میارم ولی هیچی نمیگم! مطمئنم دلیل دیگه ای داره که از این همه آدم اومده به من میگه! همین جورم شد! گفت! اما نمیتونم اینجا بنویسم!!) عزیزم اگه کاری از دست من بر میاد بهم بگو. سعی میکنم تا اونجا که میتونم کمکت کنم. اما یه چیزی رو یادت باشه سعی کن عقلتو حتی شده 1 میلی متر جلوتر از احساست بذاری!میدونم خیلی سخته اونم الان اما نشدنی نیست! آدمی زاد هر کاری رو که اراده کنه میتونه انجام بده! بشین با خودت حسابی حرف بزن! شرایطو در نظر بگیر هر چند میدونم اینایی که میگم به گوش آدم عاشق نمیره ولی خب میتونی سعی کنی حداقل! بعد یا اینوریش کن یا اون وری! یا ذهنتو کلا پاک کن یا اینکه دست به کار شو! الانم خودتو سرگرم کن نذار فکرت آزاد باشه !
  • باشه ممنون که باهام حرف زدی. میبینمت.خداحافظ
  • خواهش میکنم. خدافظ

 

حالا من چیکار کنم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 خیلی دوست داشتم بهش بگم آره یکی دیگه رو دوست داره و فکر میکنم اون یکی من باشم! اما نتونستم

 اما نمیتونم به کسی بگم و اونم نمیتونه بگه هنوزم مستقیم بهم نگفته ولی بهم فهمونده :)

بهم میگه یه چیزایی شنیدم در مورد تو و Y !!!!!

منم گفتم از کی؟؟!! بچه ها جدیدن پشت سر من حرف زیاد میزنن!

در واقع کاملا انکار کردم!چقدر از این موضوع ناراحت شدم هنوزم هستم :(

نمیدونم این دیگه از کجا پیداش شد اه!

داشتم زندگیمو میکردم ها. میگفتیم میخندیدیم راحت بودیم اما حالا نمیدونم چی میشه

دیگه احساس آرامش نمیکنم :(

چند وقته که سر جای خودمون ثابت موندیم نه جلو میریم و نه عقب تر از اینی که هستیم

این وضعیت تعلیق هم برام خسته کننده شده و هم اینکه خیلی جالب و با مزست :-؟   :)   :( 

نه میتونم با اون حرف بزنم و نه اینکه کار دیگه ای از دستم بر میاد

فعلا ترجیح میدم که بشینم و ببینم زمان چیکار میکنه!

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت 21:51  توسط د ر یا | 
 
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم
سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه
درباره وبلاگ
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی

آرشیو نوشته های قبلم
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه
هانیه جون
ساناز جونم
شیوا جونم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ویرایش قالب
دریا