![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلام
حالم بهتر شده در واقع دارم سعی میکنم که خودمو گول بزنم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای همه چیز یه طرف امتحانام یه طرف
ساناز خانومی و هانی جونم مرسی که به فکرم هستین خوشحالم میکنین از راهنماییهاتونم خیلی خیلی ممنونم دوستون دارم
|
|
+ نوشته شده در
87/03/30ساعت 1:19 توسط د ر یا |
|
|
سلام خیلی میترسم نمیدونم با این همه وابستگی ، این همه تفاوت و این دوس داشتن چی کار کنم بهش عادت کردم میترسم میترسم اصلا احساس خوبی ندارم همه وجودمو ترس غم و اضطراب گرفته دلم گرفته خیلی گرفته نمیدونم با دوری و جدایی چیکار کنم نمیدونم با دلتنگیم چی کار کنم چرا بهم نشون داد که دوسم داره یا دست کم یه چیزایی گفت و یه کارایی کرد که فکر کنم و حس کنم که دوسم داره چرا اینجوری شد؟ چرا یه جوری شد که دوسش داشته باشم خیلی وقتا میگم کاش اصلا شروع نمیشد کاش باهاش با افکارش با احساسش آشنا نمیشدم اما بعدش زبونمو گاز میگیرم و خدا رو شکر میکنم که سر راهم قرارش دادو اینکه یکی از نقاط تحول زندگیم بود خیلی چیزا ازش یاد گرفتم خیلی از چیزایی که میدونستمو کامل کردم ولی میدونم که خیلی زجر خواهم کشید و روزای خوبی نخواهم داشت این همه تفاوت لعنتی این همه فرق .لعنت به فاصله ها از این رنگ لعنتی خسته میشم نمیذاره منو به خاطر خودم بخوان دارم خفه میشم خودمو تو خودم زندونی کردم جلوی دهنشو میگیرم مبادا حرف بزنه جلوی نگاهشو میگیرم مبادا اون ورش معلوم بشه دلم میخواست میتونستم آزادش کنم آزادو رها که بره. بره و از هیچی نترسه حرفشو راحت بزنه و بره تا برسه به شونه محکم برای گریه هاش و آغوش گرم و امن و آرامش بخش که آروم بگیره از حماقت خودم عصبانی میشم باید خجالت بکشم این فقط یه دوستیه یه دوستی لعنت به آدمی زاد و این دل! و باز هم همون مشکل معروف و همیشگی کبوتر با کبوتر باز با باز تا حالا خیلی برام سخت بود که کسی رو قبول و باور کنم و از حالا سخت تر هم شده وقتی دیدم کسایی مثل اون هستن میدونم باید فراموش کنم و باز هم اشتباه کننده منم چیزی به باختنم نمونده میگی قوانین برای نقض کردن ساخته شدن اما هر قانونی رو نمیشه نقض کرد |
|
+ نوشته شده در
87/03/16ساعت 21:5 توسط د ر یا |
|
|
امروز اصلا حالش خوب نبود
چقدر نگرانشم از حالش اصلا خبر ندارم فقط خدا کنه مشکلی برای قلبش پیش نیومده باشه
|
|
+ نوشته شده در
87/03/12ساعت 0:50 توسط د ر یا |
|
|
چه روز و شب خوبی بود
همه دور هم جمع بودیم بعد از مدتها خیلی خوش گذشت مثل قبلنا بودیم اما مثل همیشه جای یه نفر خالی بود چقدر دلم واسه همه تنگ شده بود. |
|
+ نوشته شده در
87/03/12ساعت 0:47 توسط د ر یا |
|
|
سلام
این هفته کلی کار داشتم و به خیلی هاش نرسیدم تو تموم عمرم اینقدر دانشگاه نبودم که تو این هفته بودم امیدوارم تو جلسه فردا همه چی خوب پیش بره |
|
+ نوشته شده در
87/03/08ساعت 0:27 توسط د ر یا |
|
|
سلام
اول چند تا خبر بد! اینکه چند وقت پیش دوستم نامزدیشو به هم زد و یه سری مشکلات بعدی که براش پیش اومد. و یه فضول چند وقته اعصاب یکی از دوستای خوب وبلاگیمو داغون کرده!! و یه مشکل که برای خودم پیش اومد! جریانش طولانیه اما سعی میکنم خلاصه بنویسم رفتم عابر بانک از حسابم برداشت کنم، پول نداشت،رفتم تو بانک به معاون گفتم دستگاه پول نداره لطفا بذارین و اینکه من کلی عجله دارم و ملت زیادی هم بیرون معطلن. معاون بهم خندید گفت خانوم فکر کردین اینجا خارجه که ما سریع بیایم مشکلتونو حل کنیم؟؟!! نه خیر اینجا ایرانه شما الان میگی ما هر وقت بخوایم و بشه درست میکنیم!! من همین جوری خشکم زد،گفتم یعنی چی این چه حرفیه؟ مگه پول گذاشتن چقدر طول میکشه؟ وقتی ما داشتیم حرف میزدیم یه آقایی هم میز کناریه معاون شعبه بود که بعدا فهمیدم اونم کارمند اونجاس ولی اول متوجه نشدم. معاونه که دید شدت تعجب و عجله من زیده یکی از کارمنداشو صدا زد و گفت پول بذاریم تو دستگاه؟؟؟؟!!!! اونم گفتش که نه نمیخواد فردا میذاریم!! امروز دارن حقوق ارتشی ها رو میدن پولمون تموم میشه! من همین جوری کپ کردم اصلا نمیفهمیدم . گفتم من کلاس دارم دیرمم شده پولم میخوام. گفتش که برو باجه ۱ بگیر.گفتم صفش طولانیه من وقت ندارم.گفت صف نمیخواد بگو دستگاه بیرون خرابه سریع کارتو راه میندازه.منم گفتم باشه! وایسادم اونجا جریانو به کارمند باجه ۱ گفتم،اونم گفت باشه صبر کنین. منم صبر کردم ۱۰ دقیقه گذشت دیرم شده بود گفتم آقا چی شد؟ گفت خانوم بفرمایید ته صف!! منم گفتم من که براتون توضیح دادم آقای معاون گفتن اونم گفت معاون چی کارس؟ اینجا من تصمیم میگیرم کار کیو راه بندازم!!! وای داشتم دیوونه میشدم عجب آدمایی !!! گفتم یعنی چی شما به معاون بانک دارین توهین میکنید؟شما اینجا فقط یه کارمندی! کار منو راه بندازین گفت راه نمیندازم!!! منم گفتم باشه من میرم پیش ایشون رفتم پیشش گفتم شما اینجا بیخودی کلی منو معطل کردین تازه این کارمندتون هم داره اینجوری با من برخورد میکنه در ضمن برگشته میگه شما چه کاره اید!!! معاونه خیلی بهش بر نخورد با خنده گفت یعنی چی؟ آقای .... چرا اینجوری گفتی؟ کار این خانومو راه بنداز! اونم لج کرده بود گفت نه! بازم بهش گفت بعد به من گفتش برو کارتو الان درست میکنه. من برگشتم پشت باجه. پولمو گرفتم و سریع اومدم بیرون رفتم دانشگاه. فرداش که رفته بودم آموزش کار داشتم مدیر آموزش بهم گفت خانوم ... از بانک ... زنگ زدن دانشگاه یه سری اطلاعات در مورد شما خواستن! منم گفتم چی؟من که کاری نداشتم با این بانک که بخوام اسم و شماره دانشگاهو بدم که تماس بگیرن! با دوستام به این نتیجه رسیدیم که طرف مزاحمی بیش نبوده که بدین طریق اطلاعاتی از دانشگاه کش برود. قضیه تموم شده بود تا اینکه روز بعدش تلفن زنگ زد گوشی رو که برداشتم گفتن از کلانتری زنگ میزنیم با خانومه.... کار داریم هستن؟!!! من داشتم سکته میکردم گفتم خودمم بفرمایید.گفت خانوم کارمند بانک .. از شما شکایت کرده لطفا تشریف بیارید اینجا! منم گفتم موضوع شکایت چیه؟من اصلا با کسی مشکلی نداشتم اونم کارمند بانک ! اصلا اسم ایشون چیه؟ بهم نگفت هیچی گفت بیاین اینجا حلش میکنیم سوء تفاهم پیش اومده! منم گفتم اصلا کلانتری نمیام به هیچ وجه . گفت هر جور راحتی من وظیفه داشتم خبرتون کنم! گوشی رو قطع کردم.چه حال بدی داشتم.شکایت!اونم من!کلانتری!هزار جور فکر هجوم آورد به مغزم!نمیدونستم چرا؟اصلا قضیه چی بود؟این آقا کیه؟من چه کار بدی کرده بودم که خودم خبر نداشتم؟ خلاصه در همین افکار مغشوش و وحشتناک بودم که یادم اومد اون روز رفتم بانک چی شده بود و اینکه با دانشگاه تماس گرفته بودن و طرف مزاحم نبوده واقعا کارمند بوده! ولی چیزی که نمیفهمیدم این بود که چرا ازم شکایت کرده!؟ تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اینقدر ای عقده ای و بی جنبه بوده از اینکه اون روز رفتم پیش معاون بانک لجش گرفته و این جوری خواسته تلافی کنه!! قضیه رو به خواهرم گفتم قضیه اون روزم براش تعریف کردم و گفتم فکر کنم کار همین آقاهه باشه وگرنه من با کس دیگه ای تو اون بانک برخورد نداشتم. خواهرم سریع زنگ زد کلانتری و قضیه رو پی گرفت! گفتن که موضوع اینه که این آقا گوشی موبایلش سرقت شده و احتمال ۹۵٪ هم میگه این خانوم برده! من داشتم شاخ در میاوردم گفتم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ من گوشی دزدیدم؟ برا چمه؟دیگه بیشتر اعصابم خورد شد همش میگفتم اگه آدم بخواد از حق خودش دفاع کنه اونم یه دختر تو این کشور باید این بلا سرش بیاد؟ اسم شاکی رو پرسیدیم گفت امیری! منم هر چی فکر کردم اسم اون کارمند باجه ۱ یادم نیومد حافظه ام برای اسم هایی که یه بار میشنوم خیلی ضعیفه! در هر صورت مطوئن بودم خودشه! واااااااااااااای چقد نوشتم بذار بپرم برسم به آخرش. بعد از طی قضایایی فهمیدم که اصلا این آقا باجه ۱ نبوده در کمال ناباوری اون آقایی بوده که میزش کنار میز معاون شعبه بوده و من اون روز رفتم اونجا بودش اونم ( اون بالا پررنگ تر نوشتم). در ضمن امیری هم نبوده یه اسم دیگه داشته! و اینکه بیماریه ام اس داره و ما باید مراقب باشیم حرفی نزنیم که جنازش رو دستمون بمونه! فردا صبحش از کلانتری زنگ زدن گفتن خانوم شاکی پرونده شما زنگ زدیم خواستیم که بیاد و شما هم بیاین که اینجا مشکل حل بشه اما.. من گفتم اما چی؟ گفت ایشون فوت شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیشب! (یعنی همون موقع که به من زنک زدن از کلانتری) گفتش که با شما دیگه کاری نداریم! من باورم نشد!اون موقع هنوز نمیدونستم که این شاکی کیه و همچنان فکر میکردم همونیه که من باهاش جرو بحثم شده واسه همین رفتم همون بانک.اونجا حساب داشتم! اول نگاه کردم دیدم هنوز سر جاشه !نمرده که این! یعنی چی؟ بعد حسابمو بستم گفتن خانوم چرا میخواین حسابتونو ببندین؟ گفتم من به بانک شما اعتماد ندارم !یکی از کارمنداتون به پروندم دسترسی پیدا کرده برام مشکل ساز شده! صداشون در نیومد! بعدش رفتم پیش معاون بانک گفتم آقای ... منو یادتونه اون روز که خندیدین و گفتین مگه اینجا خارجه!! گفت بله بله.من گفتم اگه اون روز شما تو دستگاه ای تی ام پول گذاشته بودین برای من دردسر درست نمیشد.بعد اعلامیه ترحیم دیدم اونجا تازه اون موقع بود که فهمیدم راست میگفتن و طرف فوت شده در اثر بیماریش! سرقت موبایلشم درست بوده دقیقا همون روز و بعد از رفتن من ! و چون اون روز فقط ۳ تا خانوم رفتن پیش معاون شعبه و یکیشون من بودم اینا اولین کسی رو که به ذهنشون رسیده بود و اون منه بیچاره باشم اسم و آدرس و تلفنمو از رو فیش برداشت از حساب برداشته بودن! شکه شده بودم! مرده بود! اونم به اون سرعت!اولش از مردنش ناراحت نشدم!اخه خیلی اذیت شدم!گفتم حلالش نمیکنم اما بعدش از خودم بدم اومد گفتم این بیچاره الان دیگه مرده گناه داره حلال کردم! خیلی خلاصه شد نه؟! |
|
+ نوشته شده در
87/03/03ساعت 22:17 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|