![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
ولنتاین همه مبارک خوش باشین قلباتون آکنده از عشق و محبت
این روزا هوا خیلی عالی بود خیلی خیلی برف اومد تازه کلی هم بارون اومد خدارو شکر چند روز پیش سنگر بانی داشتم نتیجه ی علمی کاربردی اومد قبول نشدم! جدی فکر میکردم قبول میشم! تا حالا شده بیفتین رو دور بدشانسی؟ دیروز اینجوری بودم هر جا که میری و هر کاری که میکنی یه گره توش میوفته کوچیکترینش اینه که تو روزی که رو دور بد شانسی هستم راننده ها بدون استثنا کرایه اضافی ازم میگیرن |
|
+ نوشته شده در
87/11/25ساعت 21:31 توسط د ر یا |
|
|
سلام
امروز روز پرکاری داشتم البته فقط صبح چون بعد از ظهر عین جنازه افتادم خوابیدم مثلا رفتم ثبت نام کلی شلوغ بود تازه هیچ کدوم از مدارکمم با خودم نبرده بودم به کلی از کارامم نرسیدم باورم نمیشه بالاخره الان بعد از روزها رعدو برق اومد داره بارون میباررررررررررررررررره خدایا شکرت به بهانه ی شیرینی امروز بچه ها رو دوباره دیدم چقدر خوشحال شدم ولی خب حیف از این سه تفنگدار یکیشون غایب بود دلم براش یه ذره شده میخواد بره سفر طلبیده شده خوش به سعادتش با سارا کلی حرف زدم باشگاه نرفتم چون خواب بودم! یه مطلب خیلی خوب خوندم ولی چون طولانیه حوصله ی نوشتنشو ندارم ولی قول میدم حوصلم گرفت بنویسم شمام بخونین امروز کلا کسل بودم چون عصر خوابیدم حالم الان خوب نیست خواب عصر حالمو بد میکنه ولی درس عبرت نمیگیرم که! چند روزه که مدام سر درد دارم فک کنم دارم میمیرم داشتم فکر میکردم که روزی چند هزارتا کتاب منتشر میشه و من هیچ کدومو نه میشناسم نه فرصت میکنم بخونم ولی خب تصمیم گرفتم تا اونجا که میشه بخونم کاشکی شبانه روز بجای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت بود کلی کار عقب افتاده دارم دلم میخواد یهو بتونم همه ی کارایی که دوس دارم انجام بدم میخوام برم پیش یکی از آشناهای خواهرم ببینم کار خوبی برام داره یا نه همیشه میگفتم و میدونستم که گذشته دیگه برنمیگرده ولی امروز واقعا حسش کردم |
|
+ نوشته شده در
87/11/20ساعت 0:0 توسط د ر یا |
|
|
سلام
هفته ی پیش با شیوا قرار گذاشتیم آریانا خیلی خوشم اومد وقتی دیدم که با همسرش اومده همین حرکت خودش کلی مفهمو توشه چقدر دوس داشتنی بودن شیوا خیلی خانوم و نازه منم که پر رو آقا جون دیروز در یک اقدام بی سابقه و یهویی تصمیم گرفتم برم مسابقه ی آمادگی جسمانی!! من اروبیک میرم بعد الان یه هفتس مربیم میگه نمیای برای مسابقه؟ منم میگم آخه کجای جسم من آمادگی داره ها؟ بالاخره دیروز با اصرار دوستم و خواهر زادم گفتم منم میاااااااااااااااااااااااام مدال و حکم منو آماده کنینننننننننننننننننن امروز مسابقه برگزار شد خیلی شلوغ بود تازه امروز فهمیدیم که استانی بوده و کلی از شهرستانا هم اومده بودن ولی ما که خودمونو نباختیم هممون رفته بودیم که اول بشویم خب من هنوز نمیدونم که مدال و حکم اولیه منو به کی دادن من که خودم میدونم برنده شدم خیلی روم زیاده ها کنکور آزاد قبول شدم منتظر نتیجه ی علمی کاربردی هم هستم ۱۰۰ هزار تا کنکور دیگم شرکت کردم چراشو نمیدونم دلم برای دوستام یه ذرهههههههههههههههههههههه شده به اندازه ی سوراخ جوراب مورچه
پی نوشت۱:این وبلاگ به پیشنهاد و تشویق شیوا جون پی نوشت۲:ساناز جونی دلم ایمیل بازی میخواد |
|
+ نوشته شده در
87/11/18ساعت 1:7 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|