![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم ایشالا سال خوبی داشته باشین و حسابی بهتون خوش بگذره و کلی آرزوی خووووووووووووووووووب |
|
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 19:36 توسط د ر یا |
|
|
سلام
امشب اصلا نمیدونم چی شد که اینجام شاید بخاطر کلافگی باشه دلم گرفته دوبارم شدید اضطراب گرفتم امشب دلمم برای امیر یه ذره شده چه جالب هر کار بی ربطی میکنم که زمان بگذره و ساعت ۱۲ بشه!! گاهی از این کارای خودم خیلی خسته میشم نمیدونم اسمشو چی بذارم حماقت؟؟ یا دوس داشتن یا ..نمیدونم چی بگم بهش خریدامو تقریبا انجام دادم فردا هم یه خورده ریزایی هست که باید بخرم وگرنه میوفته بعد تعطیلات عید وای که این سلن چه صدای گیرایی داره نمیدونم با خودم چیکار کنم ها یه وقتی اینقدر زور به شرایط عادت میکنم که خودم شاخ در میارم و یه موقع هم اصلا نمیتونم دلتنگی میکشتم گاهی عصبیت.عجیبش اینه که این دو حالت همزمان هم برام اتفاق افتاده! البته در مورد دونفر جدا و دو تا شرایط متفاوت بعضی وقتا فکر میکنم چقدر سنگدل میشم! خیلی وقته میخوام یه عکس مناسب بگیرم ولی نمیشه باید زودتر این کارو بکنم!
|
|
+ نوشته شده در
87/12/25ساعت 23:41 توسط د ر یا |
|
|
سلام
این مدت خیلی عصبی بودم مشکلم داشت حل میشد ها ولی لعنت به اصرار های بی موقع لعنت به خروس بی محل و لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود اصلا بگو تو نظر ندی میمیری؟ نمیشه برای نمونه هم شده یه بار یه کاری رو سر جاش و یه حرفی رو به موقع بزنییییییییییییی؟؟ کلافم خستم فقط حالا دیگه گذر زمان!
کلاسام از شنبه شروع شده با این برنامه ی بیخودی که مدیر گروهمون چیده باید هر روز برای یه درس پاشم برم دانشگاه چقدرم از محیطش بدم میاد! حتا یه روز هم آف نداریم!!!!! همه شونم سخت گیرن تا دلم بخواد! شنبه قبل از اینکه اولین جلسه ی کلاسام رو برم رفتم دیدنش براش کتابی که بهم داده بود بخونم رو پسش دادم وای که چقدر خوشحال شدم اونم همینطور این قشنگترین و شاد ترین اتفاقی بود که تو این مدت برام اقتاد مرسی که هستی و مرسی که دیدنت اینهمه بهم انرژی مثبت میده و شادم میکنی این هفته ۳ بار دیدمش پریروز رفتم باز کتاب گرفتم ازش خیلی باحال بود خودش کلی ذوق میکرد منم خیلی خوشم اومد یه چیز متفاوت بود! و دیروز که رفتم پسش دادم چند ساعته خوندمش نه خودم باورم میشد نه اون! یه سادگی یه صداقت یه محبت و یه لبخند خیلی خیلی قشنگ چیز عجیبیه این دوس داشتن!و عجیب تر از اون این آدمیزاد پیچیده با کلی احساسات و کلی چیز دیگه که در عین پیچیدگی سادس من همچنان در هاله ای از غم ابهام عشق بی تفاوتی و کلی چیز دیگه که دیدم و یاد گرفتم سر میبرم و هی دارم تو درست و غلط دست و پا میزنم دیگه دارم خل میشم! اما الان یه حس خوب دارم امروز یه تمرین کردم و جوابشم گرفتم ! |
|
+ نوشته شده در
87/12/14ساعت 14:38 توسط د ر یا |
|
|
سلام
خب خب تعریف کنم اول اینکه سپندار مزگان اومدو رفت من یادم بود ها ولی خب وقت نکردم بیام اینجا تبریکشو بنویسم به هر حال مبارک باشه! اون روز رفته بودم کارای پبت نام دانشگامو تموم کنم خیلی اذیت شدم هم شلوغ بود هم یه گیر بیخود بهم داده بود مسئول چک مدارک اون روز خیلی عصبی و ناراحت بودم فشارمم خیلی افتاده بود آخه میخواستم همون روز تموم کنم کارامو دیگه نرم ولی متاسفانه با اینکه تا ۵ غروب اونجا بودم کارام درست نشد مجبور شدم دوباره برم بگذریم هر چی که بود گذشت حالا موند انتخاب واحد که باید۳۰ بهمن انجام میشد که بعد از کلی انتظار دست مدیر گروه درد نکنه موکول نمودش به فردا!
از دست یکی از دوستام خیلی ناراحتم نمیدونم چرا من گل هم میخوام بگیرم سرم یکی میاد میگه منم میخوام بگیرم هی پا میکنن تو کفشم با کمال پررویی و این منم این وسط که هی دارم شاخ در میارم تازه یه کاری هم میکنن که من حتما بفهمم که میخوان پا بکنن تو کفشم این دیگه چه جورشه من تو حکمتش موندم خدایا کمکم کن این مشکلی که برام پیش اومده حل بشه برام دعا کنین |
|
+ نوشته شده در
87/12/03ساعت 13:19 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|