![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلام
ناراحت نگران غمگین ترسیده مشوش سردرد بی خوابی اعتراض امید و ..... حال این چند روزه ی بیشتر هموطنای عزیزمون بوده و از جمله خیلی از خود ماها با تمام وجود میخواستم منم فریاد بزنم اما نمیشد دلم میخواست بگم ما نه اوباشیم نه گونی سیب زمینی دلم میخواست بگم جواب خون اون ۸ نفرو که کشته شدن کی میده؟آخه چرا؟ خیلی چرا رو دلمه و خیلی غصه خیلی خیلی خیلی این بغضی که توی گلوی همه گیر کرده بود داره میاد بیرون و راحت میشه اصلا حال درس خوندن ندارم این همه دروغ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا خودت کمکمون کن |
|
+ نوشته شده در
88/03/27ساعت 0:8 توسط د ر یا |
|
|
سلام
عجبا این دیگه چه جور دلتنگیه که من دارم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو این چند روزه انواع حالات بامزه ی خودمو دیدم وقتی دلم تنگ میشه برای کسی که خیلی دوسش دارم چه جوریا که نمیشم من! یه وقت به شدت بغض میکنم بعدش یکم گریه میکنم برای این یکم چون مامانم تا بفهمه گریه میکنم خیلی ناراحت میشه و کلی نگران که بگو چی شده؟ کسی طوریش شده؟ (آخه معمولا وقتی اتفاقی افتاده باشه به مامان نمیگیم خیلی حساسه) خلاصه به غلط کردن میوفتم واسه همینم زودی جمعش میکنم! یه وقت ساکت ساکت میشینم یه گوشه زل میزنم دپرسیزاسیون شدید! یه وقت همش حرص میخورم که چرا اینجوریه؟چرا اونجوریه؟سرزنش میکنم خودمو که نکنه من همه چیو چپکی فهمیدم و اشتباه کردم! یه وقت میگم امکان نداره اشتباه کرده باشم با مرور خاطرات و اتفاقات و حرفا و ...... ۱۰۰٪ مطمین میشم یه وقت از نگرانی و استرس میمیرم که چه اتفاقی افتاده که اینجوری شده یه وقت دلخور ور ناراحت که این اصلا چه کاریه ها؟ بی توجه! یه وقت متفکرانه که دلیل این رفتار چیه؟چی میخواد بگه؟(و به نتیجه نمیرسم!) یه وقتم کلی تحدید و ارعاب و خط و نشون که دیگه نمیام میرم گم میشم اما نهایتاْ یه نصف روز طول میکشه! خلاصه تو این مدت همه جوره خودمو دیدم! ولی جدی دلم داره میترکه به نظرم خیلی بی انصافیه یه نفرو منتظر و چشم براه گذاشتن بدتر از اون اینکه بزاریش تو برزخ! خب یه چیزی بگو دیگه! مطمینم کن میخوام بهم اطمینان بدی
|
|
+ نوشته شده در
88/03/11ساعت 11:30 توسط د ر یا |
|
|
خدایا تو شاهدی!
|
|
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت 0:41 توسط د ر یا |
|
|
سلام
میترسم! فکر اینکه تا آخر مرداد قراره چی بشه داغونم میکنه.سعی میکنم بهش فکر نکنم و بشینم ببینم چی میشه.دیگه مخم کار نمیکنه! کارم بکنه فایده نداره! تا پاییز ممکنه خیلی چیزا تو زندگیم عوض بشه حتا ممکنه همه چیز همینجوری بمونه! وای یه اتفاق عالی افتاد چند روز پیش! تلفن خونه زنگ زد گوشی رو که برداشتم بعد از سلام و علیک یه جیغ بنفش کشیدم باورم نمیشد دوست دوران دبستان و راهنماییم! آره نسیم بود.واااااااااااااااااااااااای که چقدر ذوق کردم چقدر خوشحال شدم و چقدر دلم براش تنگ شده بود هر چند میدونم خیلی تغییر کرده و منم همینطور! اما یه چیزی که مثل همیشه تو وجود نازنینش هست اون مهربونی و خاکی و متواضع بودنشه. با اینکه سالهاس رفتن کرج (از راهنمایی) و الان خودش سال پنجم پزشکیه ولی کوچیکترین احساس فخر و غرور تو صداش نبود. دوسش دارم دلم میخواد ببینمش. اووه خیلی ساله ندیدمش. اما فهمیدم چقدر اینجور مواقع صحبت کردن سخته نه چیز مشترکی نه موضوعی و حرفی. فقط یه سری خاطرات کوتاه و دور!
هر بار که با سارا حرف میزنم و به عمق خودم و زندگیم میرم دچار افسردگی میشم. سارا رو دوس دارم و میدونم خیلی دوسم داره خیلی روم حساب میکنه فکر میکنه من خیلی پرفکتم!! دلم نمیخواد این فکرشو خراب کنم در عین حال نمیخوام اینقدر منو بیخودی قبول داشته باشه دلم نمیخواد ازم چیزی بسازن که نیستم! اومده بود باز اینجا.میگم چطور شده اومدی؟ میگه امر خیره!!! آخرش هم وقتی امیر همینو ازش پرسید و اونم باز گفت امر خیره! و امیر گفت مبارکه خودشو مجبور کرد که بگه حاجی داشتیم!نمیفهمم چرا؟ رفتیم دانشگاه و دوستامونو دیدم امیر میگه بیا اینو (این یعنی من و این حرفارو خطاب به سارا میگه) ببر باهات زندگی کنه یکم متعادل بشی آخه تو زیادی مثبتی این منفیه! فقط نگاش میکنم همون موقع دارم فکر میکنم چرا داره این حرفو میگه؟چرا جلوی همکلاسیش؟و چرا به سارا؟ مگه نه اینکه همه ی ما آدما تو وجودمون هم منفی داریم هم مثبت؟! خب من منفی دارم نمیشه که آدم بودو منفی نداشت.از بعضی از منفیایی که داشتم هم بشدت ناراحتم و حذفشون کردم از وجودم اما از ذهنم نمیتونم پاکش کنم که! به سارا میگه هنوز اینو نشناختی خیلی مونده تا بشناسشی!تو ذهنم سریع میاد که قبلا اینو در مورد سارا به من گفته بود! دکمه های رو بازوی مانتومو نگا میکنه میگه سارا مثلا ببین اینا برای اینه که خودشو بچسبونه! یه لحظه خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد و خیلی زور زدم ببینم منظورش چیه؟؟ همون چیزیه که من فکر کردم؟و سعی کردم به خودم بگم نه اینطور نیست نه نه نهههههههههههههههههههههههههه نمیتوم همه ی اینارو کنار هم بچینم.اصلا از رفتارش سر در نیاوردم! |
|
+ نوشته شده در
88/03/04ساعت 14:5 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم این روزا کلا گیجم گاهی دلم میخواد زمان متوقف شه و گاهی میخوام که تندی بگذره |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|