تبليغاتX
آبی مثل دریا
لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من
سلام

امسال تولدم غمناک ترین و افسرده ترین روز تولد عمرم بود!

همه ی مشکلات داشته و نداشتم یهو سرم خراب شد

و از همه بدتر از این ناراحت بودم که چرا سنم داره زیاد میشه!

خلاصه شبش یکم مونده بود دق کنم

امشب خونه ی خواهرم بودیم خیلی خوش گذشت

یهو حس کردم که چقدر دوسش دارم

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 1:3  توسط د ر یا | 
سلام بعد از مدتها

الان یهو دلم خواست بنویسم :دی

همین حالا زهرا اس ام اس داد میگه بیا بریم باشگاه ساعت 5 البته اگه وقت داری.

خیلی وقته نرفتم از بعده عید و شروع امتحانا دیگه نتونستم بعدشم که کنکور پشت کنکور ! حسابی سرد شدم!

فردا تولدم و سالگرد وبلاگمه

سارا دیزوز زنگ زده و تبریک میگه! آخی الهی یادش نبوده 2 روز زودتر زنگ زد البته نمیدونم چش بود هم ناراحت شدم هم نگران گفتم .

امیر امتحان داره فردا و پس فردا

کنکور قبول شدم هر دوتاشو و این فقط یه چیز بود لطف بی حد خدا چون من چیز زیادی نخونده بودم فقط رفتم سر جلسه! اما رتبه هام خوب بود حالا هم منتظر نتیجه میمونم تا ببینم خدا چی میخواد برام

احتمال خیلی زیاد از دانشگاه آزاد انصراف میدم اما کلی دردسر داره برام میدونم

گواهینامه گرفتم! باورم نمیشد فقط یه دور خونده بودم آیین نامه قبول شدم 1 ساعت بعدشم رفتم امتحان عملی. پارسال تابستون کلاسارو شرکت کردم ولی خواهرم آزمون داد رد شد من دیگه ذوقمو از دست دادم اصلا شرکت نکردم تا امسال! خدارو شکر همون بار اول گرفتم.

ماه رمضونه و من روزه نیستم و مقداری احساس ناخوشایند دارم!

وای که چقدر این تابستونی با خواهرم درگیری و جروبحث داشتم. بعضی وقتا به شدت ابمون تو یه جوب نمیره

چند بار با هم قهریدیم :دی

دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم و این خودش باعث شده از هم فاصله بگیریم

قبلنا خیلی خوب بود به حرفام گوش میداد راهنماییم میکرد ام حالا نه تا میام در مورد یه چیز خاص حرف بزنم تو ذوقم میزنه خیلی بد و چیزیاا میگه که ناراحت میشم تصمیم گرفتم در مورد اونا دیگه حرفی باهاش نزنم!

1 شهریور روز پزشک بود به نسیم زنگ زدم رشت بود برای چند تا از امتحاناش رفته بود خیلی خوشحال شدیم جفتمون و کلی حرفیدیم. بعد از سالها و با اینکه خیلی وقته ندیدمش  اما هنوزم دوسش دارم.

خیلی دختر بدی شدم خیلی زیاد ذهنم خراب شده


در مورد سارا احساس عذاب میکنم خیلی دختر خوبیه ولی گاهی از تحملم خارجه میدونم چه حسی نسبت به من داره ولی خب اون حسو من نسبت بهش ندارم همین اذیتم میکنه 


خیلی کارای خورده ریز دارم که باید انجام بدم باید لیست کنم که یادم نره

دلم یه عروسی یا یه برنامه ی شاد یا یه تحول هر چند کوچیک میخواد

شاید فردا هم پست بذارم

راستی ساناز عزیزم سالگرد ازدواجتو تبریک میگم  خوشبخت و شاد و سلامت باشین در پناه خدا [بوس][گل][لبخند]







+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 16:52  توسط د ر یا | 
 
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم
این روزا کلا گیجم گاهی دلم میخواد زمان متوقف شه و گاهی میخوام که تندی بگذره
درباره وبلاگ
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی

آرشیو نوشته های قبلم
آذر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه
هانیه جون
ساناز جونم
شیوا جونم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ویرایش قالب
دریا