![]() |
![]() |
|
| لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من |
|
سلام
این مدت بجز چند تا اتفاق خوب کلا غمناک بود یه عروسی رفتم که هم خیلی خوب بود و خیلی بهم انرژی داد و هم بخاطر دیدن یکی که برام یه سری مشکل پیش آورده بود و کلی خاطره بد رو زنده کرد حالم گرفته شد بقش هم که همون مشکل که مونده و به این سادگیها حل نمیشه با امیر حرف زدم در موردش اصلا به خودم نمیدیدم که این کارو بکنم.یه حرفی زد که از خودم خجالت کشیدم و بهم کلی قوت داد. اما بر عکس همیشه که وقتی با دوستام در مورد مسائلم حرف میزدم و به شدت پشیمون میشدم اینبار به شدت آروم شدم.و کلی غصه خوردم که چرا زودتر از اینکه این اتفاقات برام بیوفته باهاش حرف نزدم .مطمئنا الان اوضاعم اینجوری نبود جدیدا حضور سارا به شدت ناراحتم میکنه میدونم نباید اینجوری باشه ولی خب احساسم اینه دست من نیست!فکر میکردم خودم مشکوکترینم اما این دختر از من خیلی مشکوک تره!
دارم یواش یواش میشم قهرمان استقامت البته من و همکلاسیام! از بس باید یه مسیر طولانیرو بریم تا برسیم به دانشگامون هنوز احساس تعلق نمیکنم به این دانشگاه اکثرشون فکر میکنن من یه دختر مغرورم!و هی میگن تو بچه ای!دیگه کلافم کردن میپرسن متولد چندی بعد که جواب میشنون چشاشون از حدقه میزنه بیرون میگن خیلی کمتر میخوری از یکی از دوستام پرسیدم که من رفتارم بچه گونس یا قیافم اونم گفت که قیافت! فکر کنم یه تغییر نیاز دارم! یه پروژه داریم که مرحله اولیه اش یه مصاحبه میباشد که من برای انجامش دانشگاه قبلیمو انتخاب کردم هنوزم حس میکنم مال اونجام هنوز قلبم باور نکرده که دیگه مال اونجا نیستم.بگما یه دلیل عمدش هم بودن امیره. تو ۲ هفته ی گذشته چند بار رفتم اونجا کلی از دوستای قدیممو دیدم مدیر گروهمون و امیر سامان سعید مسئول سلف حراستی و خیلیای دیگه امیرو آخرین باری که دیدم دیروز بود. از تظاهر کردن به ندونستن چیزایی که میدونم خیلی بدم میاد ولی برام پیش میاد.وقتی که برگشتم یه حال خیلی عجیب داشتم که قبلنا نداشتم.کاش میدونستم که چی بود.برای تولدش اینجا نیست به قول خودش میخواد بره پیش علی بابا!سعادتیه . کلی کار دیگه داره بعد از برگشتنش میخواد انجام بده یه ماهی نیستش.سختم میشه. وقتی دور میشه یا من دور میشم بشدت حس میکنم و این اذیتم میکنه
پ ن:رفتار خوبی ندارم نمیدونم چم شده کور شدم باید خودمو پیدا کنم پ ن:عزیزم ایشالا به سلامتی بری و برگردی منو یادت نره
|
|
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 10:58 توسط د ر یا |
|
|
این باکس رو برای نوشته های کوچیکم گذاشتم سال نو شده دلم میخواد سال جدید کلی شادی بیاد تو زندگیه همه و خودم و هیچکی غصه نداشته باشه |
| درباره وبلاگ |
اول فقط یه دفترچه خاطرات بود.یه مدت ولش کردم.ولی دوباره شروع کردم.حالا دارم یه وقتایی که دلم خیلی سنگینی میکنه اینجا مینویسمش که شاید سبک بشم .در کل اینجا همه ی من نیست فقط یه بخشی ازم اینجاس.جاهای دیگه هم مینویسم.دریا اسم مستعارمه 23 سالمه.عاشق عکس هستم مخصوصا عکس از طبیعت و همینوطور خود طبیعت.و عاشق موسیقی
|
| با دوستام میتونین آشنا شین اینم آدرسشونه |
|
هانیه جون ساناز جونم شیوا جونم |
|
RSS
|