<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> آبی مثل دریا</title>
<link>http://revelation.blogfa.com/</link>
<description>لحظه ها روزها دقایق و ثانیه های تنهایی, زندگی, بودن, گفتن, شنیدن,شادی و غم من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Sep 2009 21:33:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال تولدم غمناک ترین و افسرده ترین روز تولد عمرم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی مشکلات داشته و نداشتم یهو سرم خراب شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از همه بدتر از این ناراحت بودم که چرا سنم داره زیاد میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه شبش یکم مونده بود دق کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب خونه ی خواهرم بودیم خیلی خوش گذشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو حس کردم که چقدر دوسش دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 21:33:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>سلام بعد از مدتها&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان یهو دلم خواست بنویسم :دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین حالا زهرا اس ام اس داد میگه بیا بریم باشگاه ساعت 5 البته اگه وقت داری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی وقته نرفتم از بعده عید و شروع امتحانا دیگه نتونستم بعدشم که کنکور پشت کنکور ! حسابی سرد شدم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فردا تولدم و سالگرد وبلاگمه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سارا دیزوز زنگ زده و تبریک میگه! آخی الهی یادش نبوده 2 روز زودتر زنگ زد البته نمیدونم چش بود هم ناراحت شدم هم نگران گفتم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امیر امتحان داره فردا و پس فردا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کنکور قبول شدم هر دوتاشو و این فقط یه چیز بود لطف بی حد خدا چون من چیز زیادی نخونده بودم فقط رفتم سر جلسه! اما رتبه هام خوب بود حالا هم منتظر نتیجه میمونم تا ببینم خدا چی میخواد برام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;احتمال خیلی زیاد از دانشگاه آزاد انصراف میدم اما کلی دردسر داره برام میدونم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گواهینامه گرفتم! باورم نمیشد فقط یه دور خونده بودم آیین نامه قبول شدم 1 ساعت بعدشم رفتم امتحان عملی. پارسال تابستون کلاسارو شرکت کردم ولی خواهرم آزمون داد رد شد من دیگه ذوقمو از دست دادم اصلا شرکت نکردم تا امسال! خدارو شکر همون بار اول گرفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ماه رمضونه و من روزه نیستم و مقداری احساس ناخوشایند دارم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وای که چقدر این تابستونی با خواهرم درگیری و جروبحث داشتم. بعضی وقتا به شدت ابمون تو یه جوب نمیره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند بار با هم قهریدیم :دی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم و این خودش باعث شده از هم فاصله بگیریم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قبلنا خیلی خوب بود به حرفام گوش میداد راهنماییم میکرد ام حالا نه تا میام در مورد یه چیز خاص حرف بزنم تو ذوقم میزنه خیلی بد و چیزیاا میگه که ناراحت میشم تصمیم گرفتم در مورد اونا دیگه حرفی باهاش نزنم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;1 شهریور روز پزشک بود به نسیم زنگ زدم رشت بود برای چند تا از امتحاناش رفته بود خیلی خوشحال شدیم جفتمون و کلی حرفیدیم. بعد از سالها و با اینکه خیلی وقته ندیدمش  اما هنوزم دوسش دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی دختر بدی شدم خیلی زیاد ذهنم خراب شده&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;در مورد سارا احساس عذاب میکنم خیلی دختر خوبیه ولی گاهی از تحملم خارجه میدونم چه حسی نسبت به من داره ولی خب اون حسو من نسبت بهش ندارم همین اذیتم میکنه &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;خیلی کارای خورده ریز دارم که باید انجام بدم باید لیست کنم که یادم نره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم یه عروسی یا یه برنامه ی شاد یا یه تحول هر چند کوچیک میخواد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید فردا هم پست بذارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستی ساناز عزیزم سالگرد ازدواجتو تبریک میگم  خوشبخت و شاد و سلامت باشین در پناه خدا [بوس][گل][لبخند]&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 13:22:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحت نگران غمگین ترسیده مشوش سردرد بی خوابی اعتراض امید و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال این چند روزه ی بیشتر هموطنای عزیزمون بوده و از جمله خیلی از خود ماها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تمام وجود میخواستم منم فریاد بزنم اما نمیشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواست بگم ما نه اوباشیم نه گونی سیب زمینی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواست بگم جواب خون اون ۸ نفرو که کشته شدن کی میده؟آخه چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی چرا رو دلمه و خیلی غصه خیلی خیلی خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بغضی که توی گلوی همه گیر کرده بود داره میاد بیرون و راحت میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حال درس خوندن ندارم این همه دروغ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا خودت کمکمون کن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 20:38:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجبا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دیگه چه جور دلتنگیه که من دارم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این چند روزه انواع حالات بامزه ی خودمو دیدم وقتی دلم تنگ میشه برای کسی که خیلی دوسش دارم چه جوریا که نمیشم من! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت به شدت بغض میکنم بعدش یکم گریه میکنم برای این یکم چون مامانم تا بفهمه گریه میکنم خیلی ناراحت میشه و کلی نگران که بگو چی شده؟ کسی طوریش شده؟ (آخه معمولا وقتی اتفاقی افتاده باشه به مامان نمیگیم خیلی حساسه) خلاصه به غلط کردن میوفتم واسه همینم زودی جمعش میکنم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت ساکت ساکت میشینم یه گوشه زل میزنم دپرسیزاسیون شدید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت همش حرص میخورم که چرا اینجوریه؟چرا اونجوریه؟سرزنش میکنم خودمو که نکنه من همه چیو چپکی فهمیدم و اشتباه کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت میگم امکان نداره اشتباه کرده باشم با مرور خاطرات و اتفاقات و حرفا و ...... ۱۰۰٪ مطمین میشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت از نگرانی و استرس میمیرم که چه اتفاقی افتاده که اینجوری شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت دلخور ور ناراحت که این اصلا چه کاریه ها؟ بی توجه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقت متفکرانه که دلیل این رفتار چیه؟چی میخواد بگه؟(و به نتیجه نمیرسم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتم کلی تحدید و ارعاب و خط و نشون که دیگه نمیام میرم گم میشم اما نهایتاْ یه نصف روز طول میکشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تو این مدت همه جوره خودمو دیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی جدی دلم داره میترکه به نظرم خیلی بی انصافیه یه نفرو منتظر و چشم براه گذاشتن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدتر از اون اینکه بزاریش تو برزخ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب یه چیزی بگو دیگه! مطمینم کن میخوام بهم اطمینان بدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 08:00:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>خدایا تو شاهدی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 21:10:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میترسم!&lt;BR&gt;زندگیم پر از ترس و اضطراب شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر اینکه تا آخر مرداد  قراره چی بشه داغونم میکنه.سعی میکنم بهش فکر نکنم و بشینم ببینم چی میشه.دیگه مخم کار نمیکنه! کارم بکنه فایده نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا پاییز ممکنه خیلی چیزا تو زندگیم عوض بشه حتا ممکنه همه چیز همینجوری بمونه!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای یه اتفاق عالی افتاد چند روز پیش! تلفن خونه زنگ زد گوشی رو که برداشتم بعد از سلام و علیک یه جیغ بنفش کشیدم  باورم نمیشد دوست دوران دبستان و راهنماییم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره نسیم بود.واااااااااااااااااااااااای که چقدر ذوق کردم چقدر خوشحال شدم و چقدر دلم براش تنگ شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند میدونم خیلی تغییر کرده و منم همینطور! اما یه چیزی که مثل همیشه تو وجود نازنینش هست اون مهربونی و خاکی و متواضع بودنشه. با اینکه سالهاس رفتن کرج (از راهنمایی) و الان خودش سال پنجم پزشکیه ولی کوچیکترین احساس فخر و غرور تو صداش نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسش دارم دلم میخواد ببینمش. اووه خیلی ساله ندیدمش. اما فهمیدم چقدر اینجور مواقع صحبت کردن سخته نه چیز مشترکی نه موضوعی و حرفی. فقط یه سری خاطرات کوتاه و دور!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر بار که با سارا حرف میزنم و به عمق خودم و زندگیم میرم دچار افسردگی میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا رو دوس دارم و میدونم خیلی دوسم داره خیلی روم حساب میکنه فکر میکنه من خیلی پرفکتم!! دلم نمیخواد این فکرشو خراب کنم در عین حال نمیخوام اینقدر منو بیخودی قبول داشته باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم نمیخواد ازم چیزی بسازن که نیستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومده بود باز اینجا.میگم چطور شده اومدی؟ میگه امر خیره!!! آخرش هم وقتی امیر همینو ازش پرسید و اونم باز گفت امر خیره! و امیر گفت مبارکه خودشو مجبور کرد که بگه حاجی داشتیم!نمیفهمم چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم دانشگاه و دوستامونو دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیر میگه بیا اینو (این یعنی من و این حرفارو خطاب به سارا میگه) ببر باهات زندگی کنه یکم متعادل بشی آخه تو زیادی مثبتی این منفیه! فقط نگاش میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون موقع دارم فکر میکنم چرا داره این حرفو میگه؟چرا جلوی همکلاسیش؟و چرا به سارا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه نه اینکه همه ی ما آدما تو وجودمون هم منفی داریم هم مثبت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب من منفی دارم نمیشه که آدم بودو منفی نداشت.از بعضی از منفیایی که داشتم هم بشدت ناراحتم و حذفشون کردم از وجودم اما از ذهنم نمیتونم پاکش کنم که!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سارا میگه هنوز اینو نشناختی خیلی مونده تا بشناسشی!تو ذهنم سریع میاد که قبلا اینو در مورد سارا به من گفته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکمه های رو بازوی مانتومو نگا میکنه میگه سارا مثلا ببین اینا برای اینه که خودشو بچسبونه! یه لحظه خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد و خیلی زور زدم ببینم منظورش چیه؟؟ همون چیزیه که من فکر کردم؟و سعی کردم به خودم بگم نه اینطور نیست نه نه نهههههههههههههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیتوم همه ی اینارو کنار هم بچینم.اصلا از رفتارش سر در نیاوردم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 10:34:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته خیلی هفته ی خوبی بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشکلاتم هنوز سر جاشونن ( خیلی ممنونم! ) ولی خب خدا بزرگه هر چی بخواد و مصلحت باشه پیش میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم گلی هم گیتی این هفته بودن و هممون کلی با هم بودیم و خوش گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روحیه ی همه عوض شد. اخراجیهای ۲ هم دیدیم .کلی خنده و یه ذره گریه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طی یک اقدام فراموشکارانه نتیجه زحمات خودم و بچه های گروهمون (همون پروژه که داریم ) رو توی تاکسی جا گذاشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم دیروز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت هیچ کاریرو ندارم یه کتاب نصفه خونده دارم که الانا نمیتونم بخونمش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کتاب هم از دوستم گرفتم البته ۲ جلدیه ولی فعلا جلد یکشو گرفتم ببینم کی فرصت میکنم بخونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا دلم نمیخواد درسای دانشگاهو بخونم!امتانا هم داره نزدیک میشه (وووووووووووووووواااااااای)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع کردم دلفی میخونم. میخوام چند تا دیگه زبان هم بخونم بلد شم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تولد امیر بود این هفته&lt;STRONG&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i41.tinypic.com/verfr6.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دلم برای خواهر و خواهر زادم خیلی تنگ میشه اما نمیگم بهشون چون دیگه خیلی بیقراری و دلتنگی میکنن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 12:28:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت بجز چند تا اتفاق خوب کلا غمناک بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه عروسی رفتم که هم خیلی خوب بود و خیلی بهم انرژی داد و هم بخاطر دیدن یکی که برام یه سری مشکل پیش آورده بود و کلی خاطره بد رو زنده کرد حالم گرفته شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقش هم که همون مشکل که مونده و به این سادگیها حل نمیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با امیر حرف زدم در موردش اصلا به خودم نمیدیدم که این کارو بکنم.یه حرفی زد که از خودم خجالت کشیدم و بهم کلی قوت داد. اما بر عکس همیشه که وقتی با دوستام در مورد مسائلم حرف میزدم و به شدت پشیمون میشدم اینبار به شدت آروم شدم.و کلی غصه خوردم که چرا زودتر از اینکه این اتفاقات برام بیوفته باهاش حرف نزدم .مطمئنا الان اوضاعم اینجوری نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدیدا حضور سارا به شدت ناراحتم میکنه میدونم نباید اینجوری باشه ولی خب احساسم اینه دست من نیست!فکر میکردم خودم مشکوکترینم اما این دختر از من خیلی مشکوک تره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم یواش یواش میشم قهرمان استقامت البته من و همکلاسیام! از بس باید یه مسیر طولانیرو بریم تا برسیم به دانشگامون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز احساس تعلق نمیکنم به این دانشگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثرشون فکر میکنن من یه دختر مغرورم!و هی میگن تو بچه ای!دیگه کلافم کردن میپرسن متولد چندی بعد که جواب میشنون چشاشون از حدقه میزنه بیرون میگن خیلی کمتر میخوری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یکی از دوستام پرسیدم که من رفتارم بچه گونس یا قیافم اونم گفت که قیافت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم یه تغییر نیاز دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پروژه داریم که مرحله اولیه اش یه مصاحبه میباشد که من برای انجامش دانشگاه قبلیمو انتخاب کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم حس میکنم مال اونجام هنوز قلبم باور نکرده که دیگه مال اونجا نیستم.بگما یه دلیل عمدش هم بودن امیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ۲ هفته ی گذشته چند بار رفتم اونجا کلی از دوستای قدیممو دیدم مدیر گروهمون و امیر سامان سعید مسئول سلف حراستی و خیلیای دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیرو آخرین باری که دیدم دیروز بود. از تظاهر کردن به ندونستن چیزایی که میدونم خیلی بدم میاد ولی برام پیش میاد.وقتی که برگشتم یه حال خیلی عجیب داشتم که قبلنا نداشتم.کاش میدونستم که چی بود.برای تولدش اینجا نیست به قول خودش میخواد بره پیش علی بابا!سعادتیه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کلی کار دیگه داره بعد از برگشتنش میخواد انجام بده یه ماهی نیستش.سختم میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دور میشه یا من دور میشم بشدت حس میکنم و این اذیتم میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:رفتار خوبی ندارم نمیدونم چم شده کور شدم باید خودمو پیدا کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:عزیزم ایشالا به سلامتی بری و برگردی منو یادت نره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 07:27:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که زندگی برات سخت میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که نفس کشیدنت برات عذابه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی میخوای داد بزنی ولی قدرتشو نداری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی میخوای بری اما نمیتونی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که تنها همدمت میشه اشک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از همه میخوای فرار کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی میخوای مسیرتو عوض کنی ولی نمیتونی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هزارتا فکر تو سرت میاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هیچ آغوش گرمی نداری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی میخوای و نمیتونی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل یه پرنده تو قفس گیر کردی که هی خودشو به درو دیوار میزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آزادی میخواد هوا میخواد همدم میخواد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونوقته که فقط باید صبر کرد و توکل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری بجز این میشه؟؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 09:44:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://revelation.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم خیلی بهتر شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دیشب کابوس دیدم بازم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته الان یه ماهی هست تقریبا هر شب کابوس میبینم امیدوارم زودتر تموم بشه کلافم میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه جالبه که اینجا یه نفر دیگه هستم اینجا شده یه دفتر روزمره گیها و یه جا برای نوشتن درد دلهام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان داره بارون میاد وای که چه هوای خوبیه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یه ذره سرده دلم میخواست الان بیرون میرفتم و فقط قدم میزدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز کلاس دارم اما حوصله ندارم برم شاید تونستم خودمو راضی کنم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب فیلم دعوت رو دیدم البته قبلا دیده بودم اما دیشب اون قصه ی حذف شده ش رو دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه ی ریحانه که دانشجوی پزشکیه با همکلاسیش!کل فیلم با همه ی شخصیتاش برام یه علامت تعجب بزرگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی این چند گانگیه من نمیدونم خوبه یا بده؟! داشتم فکر میکردم که چقدر متغیرم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 09:04:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=revelation&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>revelation</dc:creator>
<guid>http://revelation.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
